تبلیغات
همه چیز اینجا پیدا میشه
Home | Contacts | E-mail | RSS | ATOM
نوشته شده در سه شنبه 3 آبان 1384
| عمومی ,

در کشور عشق هیچ کسی رهبر نیست                هیچ شاهی به گدا سرور نیست.

هر کسی همنفسم شد دست آخر قفسم شد

                                                               من ساده به خیالم که همه کار و کسم شد

می نویسم از عشق ، تا تن کاغذ من جا دارد، با تو از اوج غزل خواهم گفت گریه،این گریه اگر بگذارد

گاهی وقتها حرفهایی هست که نمی شه زد باید نوشت.خیلی ها دور و برشون خیلی خالیه هیچ کس رو ندارند اما خیلی هم زبون دارند بعضی ها هم مثل من دورشون خیلی پر اما جز خدا همزبونی ندارند  . یادمه یه بار یه مسئله ی خیلی مهم (حد اقل واسه خودم) رو به یکی از به ظاهر نزدیکترین کسام گفتم آن چنان عکس العملی نشون داد که نه تنها تصمیم گرفتم دیگه چیزی رو به کسی نگم بلکه فهمیدم نه بابا ما فرسنگها با هم فاصله داریم الان هم اگه می بینید دارم مینویسم واسه اینه که اگر ننویسم دیوونه میشم حد اقل این جوری دلم رو خوش می کنم که دارم با یکی حرف هام رو میزنم

 عشق چو آید می برد عقل و دل فرزانه را            دزد عاقل می کشد اول چراغ خانه را

آره دوستان اینجور وقتهاست که دوست دارم یه داداش یا حداقل یه خواهر همسن داشتم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم.

باید امشب بروم،

           باید امشب چمدانی را که به اندازه تنهایی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست.

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.

تا بعد.

                     عشق مانند هوا همه جا جاری است            

                                                تو نفسهایت را قدری جانانه بکش.

یک دوست.



نوشته شده توسط مروارید

 لینك مطلب   نظرات