تبلیغات
همه چیز اینجا پیدا میشه
Home | Contacts | E-mail | RSS | ATOM
نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1384
| عمومی ,
نرگس جوان زیبایی بود که هر روز می رفت تا خود را در دریاچه تماشا کند چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد

در جایی که نرگس به اب افتاده بود گلی رویید که نر گس نامیدندش

وقتی نرگس مرد الهه های جنگل به کنار دریاچه امدند. که از یک در یاچه با اب شیرین به کوزهای سرشار از اشک تبدیل شده بود

الهه ها ﭙرسیدند:چرا گریه می کنی؟

دریاچه گفت:برای نرگس می گریم

الهه ها گفتند: شگفت اور نیست که برای نرگس می گریی.......... و ادامه دادند.هر چه که بود با انکه ما همواره در جنگل در ﭙی اش می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی که از نزدیک زیبایش را تماشا کنی

دریاچه ﭙرسید:مگر نرگس زیبا بود؟

اوریاد ها شگفت زده جواب دادند:چه کسی بهتر از تو میتوانست این حقیقت را بداند؟هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست

دریاچه گفت:من برای نرگس میگریم ولی هرگز زیبایی در او نیافته بودم!!!

من برای نرگس میگریم چون هر بار که از فراز کناره ام به رویم خم میشد می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خود را ببینم


نوشته شده توسط مروارید

 لینك مطلب   نظرات