تبلیغات
همه چیز اینجا پیدا میشه
Home | Contacts | E-mail | RSS | ATOM
نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن 1384
| عمومی ,
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدیدو گرانقیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان، یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد.مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است.
به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.
پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جائی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین افتاده بود،جلب كرد.
پسرك گفت:اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور میكند.
برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم.برای اینكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم.
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گران قیمتش شد و به آرامی به راهش ادامه داد

در زندگی چنان با سرعت حركت نكنید كه دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند
خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند.اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداریم گوش كنیم ، او مجبور می شود كه پاره آجری به سمت ما پرتاب كند.این انتخاب خودمان است كه گوش كنیم یا نه !

نوشته شده توسط مروارید

 لینك مطلب   نظرات